تبليغاتX
روزهای تکرار نشدنی

پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت
یه سلام گرم به همه دوستان

راستش انگاری نوشتن یادم رفته

نمی دونم چی بنویسم

همینم که دارم می نویسم به خاطر شما ها دوستای گلم هست

از خودم که چیز خاصی ندارم بگم

ممنونم که به من سر میزنید

الان هم که ماه مبارک رجب هست

ماهی که من خیلی دوستش دارم

۲ روز دیگه هم روز پدر هست

روزشون مبارک

امیدوارم که قدر زحمت هاشون را بدونیم

راستی یک ماه دیگه هم نتیجه امتحانم میاد

که باید ببینم چی میشه

اگه قبول نشم که باز باید شروع کنم

توی شهریور بود که من این وبو زدم اما خوب یه بار ارشیوو پاک کردم

یعنی الان وبلاگ من ۱۱ ماهشه

 

می خواستم اینجا از داداش گلم حسن تشکر کنم

که از خوبی هاش هر چی بگم کم گفتم

 

پریساجونم خوشحالم که دوباره برگشتی و پیش ما هستی

آنای مهربونم  امیدوارم نتیجه زحمت هاتو ببینی و خبر قبولیتو بهم بدی

و از بقیه دوستام

از نسیم گلم (که ازش بیخبرم)     سمیه جونم    داداش ساجد

کیومرث عزیز    مصطفی مجنون     ترانه خلقت( که با کامنت هاش وبلاگو نورانی میکنه )

آقا نوید     مامان بزرگ     داداش سعید     معصوم جون   

هریا عزیز  خانمی جون  آرزوی عزیز  فربد خان(مهندس اینده) 

امیتیس جون ( که معلوم نیست کجاست)     آقا مجتبی   نوشین عزیز

و .بقیه که من یادم رفت اسمشون

را بگم که باید من ببخشند ممنوم بابت مهربونی هاتون

این شعرو هم خیلی دوست دارم که منو یاد خاطره های خوب میندازه

تقدیم به تو

 

با من بگو از عشق ای آخرین معشوق که برای رسوایی دنبال بهونم

با بوسه ای آروم خوابم را دزدیدی تو شدی تعبیر رویای شبونم

من تو نگاه تو دنیامو میبینم فردای شیرینم نازنین من

چشمای تو افسانه نیست که تمام خواب وخیالم بود

تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود

شبهای تنهایی همرنگ گیسوته آغوشتو واکن بانوی مهتابی

دلواپسی هامو با خنده ایی کم کن که تویی پایان تردید و بی تابابی

 

 

نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع:  

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت

هرگاه بنده اي مرا بخواند آنچنان به سخن او گوش مي سپرم كه گويي  بنده اي جز او ندارم ،

 اما شگفتا بنده ام همه راچنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند جز من

 

 

 

نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع:  

دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 ساعت
خسته ام

دلم گرفته

حوصله ندارم

خدایااااااااا.......................

کمکم کن

نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع:  

شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد ، صیاد رفته باشد

 

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد

 

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین ، فرهاد رفته باشد

 

خونش به تیغ حسرت، یارب حلال بادا،

صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

 

از آه دردناکی سازم خبر دلت را

وقتی که کوه صبرم ، بر باد رفته باشد

 

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت

با صد امیدواری ، ناشاد رفته باشد

 

شادم که از رقیبان دامنکشان گذشتی

گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد

 

پرشور از حزین است، امروز کوه و صحرا

مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد

 

 

 

نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع:  

پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ساعت
 

put down the glass

 

یه سلام بهاری به همه

اول از همه سال جدید را تبریک میگم

امیدوارم سال خوبی در پیش رو داشته باشید

 

امیدوارم امسال سال برآورده شدن آرزوها باشه

بهار زیبا هم نرم نرمک اومد  و 22 روز ازش گذشت

 

واسه شما چطور گذشت؟

راستی عید چطور؟

امسال خیلی برنامه ها دارم

با خدا یه قرار هایی گذاشتم

 

یه هدف هایی دارم که دارم واسش تلاش می کنم

می خوام در سال جدید از ثانیه ؛ثانیه اش استفاده کنم

به قولی :

عمر گران می گذرد خواهی نخواهی

سعی بر آن کن نرود رو به تباهی

 

دیگه اینکه این روزها هوا حسابی بهاریه

 

بوی بارون ,بوی سبزه ،بوی خاک

شاخه های خورده باران ,شسته پاک

 

چیزی یادم نمیاد که بگم

دیگه اینکه مواظب خودتون باشید

 

راستی متن زیر را حتما بخونید

 

 

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت.

 آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟

شاگردان جواب دادند 50 گرم استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است :

اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟

 شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد

استاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.استادگفت: حق با توست .

 حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟

 شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند

استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه

 پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟

شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید

استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد .

 اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است

نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع:  

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت

 

تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو را نمی خوام
باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

یه شوخی بودو یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو را نمی خوام
خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده
ولی میدونم تو آسمونا قصه مارو یکی شنیده

 پ ن :این شعرو خیلی دوست دارم . قشنگه. مگه نه؟

 

نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت

یه احساسی دارم

قاطی پاتی

یه عالمه حرف داشتم اما الان هیچ کدومش به ذهنم نمیاد

باید بازم تلاش کنم

امتحانمو دادم اما امیدی واسه قبولی ندارم

یه فرصته دیگه دارم  که حدود4ماهه دیگه است

به مراتب از این یکی خیلی سختتره

ولی من باید قبول شم

من هیچ وقت فکرشو نمیکردم که درس و دانشگاهم به این زودی تموم شه

الان یه احساسی دارم عجیب غریب

 دلم واسه دانشگاه تنگ شده

واسه شیطونی هایی که می کردیم

حتی واسه دلهره شب امتحانها

واسه در رفتن از کلاس

دقیقا یه همچین موقع هایی استادها را اذیت میکردیم

که می خوام تعطیل کنیم واسه عید

چه قدر استادا  کلافه می شدند

 

میخوام بازم دانشجو بشم

 فارغ التحصیلی احساس خوبی به من نداد

مگه ادم چند بار زندگی میکنه

که حسرت بعضی ارزوهاشو به گور ببره؟

 

خدایا میدونی چه قدر دلتنگم ، چه قدر خسته ام ، چه قدرتنهام..........

تا حالا هیچ وقت اینقدر تنها نشده بودم

انگاری اصلا هیچکس منو نمیبینه

بود ونبودم واسه کسی مهم نیست

هیچکی دلش واسه من تنگ نمیشه

هیچکی منو دوست نداره

همه منو فراموش کردند

اصلا مگه من وجود دارم؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع:  

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت
این دل پر از حرفه

ولی موقع نوشتن دستام انتظار نوشتن میکشند

کلمه هایی که از مغزم میرند و میان

شاید میگند جاشون خوبه بذار همونجا بمونند

ولی دیگه هر کسی یه ظرفیتی داره

حتی اگه  اندازه دریا باشه......

یه موج سنگین...

بعد آرامش ...

خوش یه حال دریا...

بیچاره دلم

یاد این شعر افتادم

خیلی قشنگه

 ساقی بده پيمانه ای زان می که بی خويشم کند
          برحسن شورانگيز تو ٬ عاشق تر از پيشم کند

ا

نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه دهم بهمن 1385 ساعت
 

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

                     

                                             ۱۰ محرم ۱۴۲۸

نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع:  

چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت
شده تا حالا اینقدر بیقرار باشید که هیچی واستون مهم نباشه

شده تا حالا دلتون بخواد هر چیزی دارید از بین ببرید

شده تا حالا نا خواسته عزیزتون  را اذیت کرده باشین

شده اینقدر داغون باشید که........

بی خیال

من هر چی نوشته بودم پاک کردم

اخه بدجور حالم بد بود

هیچی واسم مهم نبود

الان یه کم حالم بهتره

و دوباره می نویسم.......

آنا عزیزم تو همیشه خواهر خوبم هستی

من محبت های تو را هیچ وقت فراموش نمی کنم

 

نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع:  

جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت
............
نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع: