تبليغاتX
روزهای تکرار نشدنی

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت

 

تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو را نمی خوام
باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

یه شوخی بودو یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو را نمی خوام
خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده
ولی میدونم تو آسمونا قصه مارو یکی شنیده

 پ ن :این شعرو خیلی دوست دارم . قشنگه. مگه نه؟

 

نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت

یه احساسی دارم

قاطی پاتی

یه عالمه حرف داشتم اما الان هیچ کدومش به ذهنم نمیاد

باید بازم تلاش کنم

امتحانمو دادم اما امیدی واسه قبولی ندارم

یه فرصته دیگه دارم  که حدود4ماهه دیگه است

به مراتب از این یکی خیلی سختتره

ولی من باید قبول شم

من هیچ وقت فکرشو نمیکردم که درس و دانشگاهم به این زودی تموم شه

الان یه احساسی دارم عجیب غریب

 دلم واسه دانشگاه تنگ شده

واسه شیطونی هایی که می کردیم

حتی واسه دلهره شب امتحانها

واسه در رفتن از کلاس

دقیقا یه همچین موقع هایی استادها را اذیت میکردیم

که می خوام تعطیل کنیم واسه عید

چه قدر استادا  کلافه می شدند

 

میخوام بازم دانشجو بشم

 فارغ التحصیلی احساس خوبی به من نداد

مگه ادم چند بار زندگی میکنه

که حسرت بعضی ارزوهاشو به گور ببره؟

 

خدایا میدونی چه قدر دلتنگم ، چه قدر خسته ام ، چه قدرتنهام..........

تا حالا هیچ وقت اینقدر تنها نشده بودم

انگاری اصلا هیچکس منو نمیبینه

بود ونبودم واسه کسی مهم نیست

هیچکی دلش واسه من تنگ نمیشه

هیچکی منو دوست نداره

همه منو فراموش کردند

اصلا مگه من وجود دارم؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع: