تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو را نمی خوام
باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام
یه شوخی بودو یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو را نمی خوام
خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم
چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته
شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده
ولی میدونم تو آسمونا قصه مارو یکی شنیده
پ ن :این شعرو خیلی دوست دارم . قشنگه. مگه نه؟
یه احساسی دارم
قاطی پاتی
یه عالمه حرف داشتم اما الان هیچ کدومش به ذهنم نمیاد
باید بازم تلاش کنم
امتحانمو دادم اما امیدی واسه قبولی ندارم
یه فرصته دیگه دارم که حدود4ماهه دیگه است
به مراتب از این یکی خیلی سختتره
ولی من باید قبول شم
من هیچ وقت فکرشو نمیکردم که درس و دانشگاهم به این زودی تموم شه
الان یه احساسی دارم عجیب غریب
دلم واسه دانشگاه تنگ شده
واسه شیطونی هایی که می کردیم
حتی واسه دلهره شب امتحانها
واسه در رفتن از کلاس
دقیقا یه همچین موقع هایی استادها را اذیت میکردیم
که می خوام تعطیل کنیم واسه عید
چه قدر استادا کلافه می شدند
میخوام بازم دانشجو بشم
فارغ التحصیلی احساس خوبی به من نداد
مگه ادم چند بار زندگی میکنه
که حسرت بعضی ارزوهاشو به گور ببره؟
خدایا میدونی چه قدر دلتنگم ، چه قدر خسته ام ، چه قدرتنهام..........
تا حالا هیچ وقت اینقدر تنها نشده بودم
انگاری اصلا هیچکس منو نمیبینه
بود ونبودم واسه کسی مهم نیست
هیچکی دلش واسه من تنگ نمیشه
هیچکی منو دوست نداره
همه منو فراموش کردند
اصلا مگه من وجود دارم؟؟؟؟؟
