تبليغاتX
روزهای تکرار نشدنی - خوشحالم ؛ناراحتم؛دلتنگم؛....................
پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت

یه احساسی دارم

قاطی پاتی

یه عالمه حرف داشتم اما الان هیچ کدومش به ذهنم نمیاد

باید بازم تلاش کنم

امتحانمو دادم اما امیدی واسه قبولی ندارم

یه فرصته دیگه دارم  که حدود4ماهه دیگه است

به مراتب از این یکی خیلی سختتره

ولی من باید قبول شم

من هیچ وقت فکرشو نمیکردم که درس و دانشگاهم به این زودی تموم شه

الان یه احساسی دارم عجیب غریب

 دلم واسه دانشگاه تنگ شده

واسه شیطونی هایی که می کردیم

حتی واسه دلهره شب امتحانها

واسه در رفتن از کلاس

دقیقا یه همچین موقع هایی استادها را اذیت میکردیم

که می خوام تعطیل کنیم واسه عید

چه قدر استادا  کلافه می شدند

 

میخوام بازم دانشجو بشم

 فارغ التحصیلی احساس خوبی به من نداد

مگه ادم چند بار زندگی میکنه

که حسرت بعضی ارزوهاشو به گور ببره؟

 

خدایا میدونی چه قدر دلتنگم ، چه قدر خسته ام ، چه قدرتنهام..........

تا حالا هیچ وقت اینقدر تنها نشده بودم

انگاری اصلا هیچکس منو نمیبینه

بود ونبودم واسه کسی مهم نیست

هیچکی دلش واسه من تنگ نمیشه

هیچکی منو دوست نداره

همه منو فراموش کردند

اصلا مگه من وجود دارم؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع: