تبليغاتX
روزهای تکرار نشدنی -

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت

 

تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو را نمی خوام
باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

یه شوخی بودو یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو را نمی خوام
خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده
ولی میدونم تو آسمونا قصه مارو یکی شنیده

 پ ن :این شعرو خیلی دوست دارم . قشنگه. مگه نه؟

 

نوشته شده توسط نازنین | لینک ثابت | موضوع: